وبلاگ من
داستان ها و متن های زیبا و گاهی خاطره
امروز می خوام درباره ی جلسه ی معارفه ی دبیرستان بنویسم.بعدشم یه متن خیلی قشنگ. دیروز و پریروز رفتم دبیرستان برای جلسه معارفه دوستم فائزه هم بود. اول از همه افتتاحیه برنامه بود برامون یه کلیپ از بچه های فارغ التحصیل ۹۰ گذاشتن که از اول دبیرستانشون تا کنکور و کسب بهترین رتبه هاشونو نشون داد بعد هم کلی برنامه ی دیگه و حرف های مدیرمون . برای ما لیدر هاو یا به نقل قول خودشون بلدچی هایی گذاشته بودن که ما رو صف،حضور و غیاب میکردن آهان راستی بلد چی ها از بچه های دوم دبیرستان بودن. و ما رو به ترتیب برنامه ای که بهشون داده بودن به کارگاه های پزوهش فیزیک،شیمی،زیست،کامپیوتر،ریاضی،روباتیک و هواوفضا بردن. ما باید یکیشونو انتخاب میکردیم.من هوافضا و فائزه زیست انتخاب کرد. کلا خیلی خوش گذشت. بلد چی هامون خیلی خیلی باحال بودن.من تازه فهمیدم مدرسه یعنی چی. ناراحتم که چرا از راهنمایی نرفتم سمپاد ولی خب مهم نیست چون من اون موقع اصلا کار نکردم و کلاسی نرفتم که بتونم قبول بشم و نشدم برای همین هم مهم نیست. و اما روز دوم.روز دوم ما کلا تو آمفی تئاتر بودیم و به کارگاه ها نرفتیم و به ما رشته های پزوهش انسانی که اسمشون بر فراز اندیشه بود رو معرفی کردند مثل:عکاسی ،شاهنامه پژوهی،کندوکاو فلسفی،فلسفه ی علم،سوم شخص حاضر(مهدویت)،تک افق،جامعه شناسی سیاسی و تئاتر. من و فائزه عکاسی رو انتخاب کردیم.وهمین طور بهمون المپیاد ها رو معرفی کردند که من المپیاد ریاضی رفتم.اگه بخوام براتون کل برنه هارو تعریف کنم ۱۰ صفحه پر میشه برای همین همشو نمیگم. یه چیز جالب دیگه این بود که آخر برنامه ها چند نفر از فارغ التحصل ها برامون از مدرسه حرف زدن یکیشون برنز المپیاد کامپیوتر کشوری داشت رتبه ۶۴ کنکور و الان هم کامپیوتر تهران میخوند.واون یکی مدال طلا کامپیوتر کشوری داشت.خب دیگه زیاد حرف زدم حالا می خوام یه متن قشنگ بنویسم: خدایا ! دلم باز امشب گرفته بعد از چند ماه نبودن دوباره اومدم. هورااااااااااااااا راستش ما اسباب کشی داشتیم برای همین اینترنتم قطع بود وگرنه من خیلی دوست داشتم زودتر آپ کنم. من امسال میرم اول دبیرستان. دبیرستانا هم که کلاس هاشون از تابستون شروع میشه. من تو دبیرستان نخبگان علامه طباطبایی ثبت نام کردم. ما سه روز در هفته کلاس داشتیم.مدرسه ی خوبی بود.من تقریبا ۴ روز رفتم مدرسه تا این که ۲۳ تیر نتیجه تیزهوشان اومد. من هم که خیلی استرس داشتم ساعت ۱۲:۳۰ شب فهمیدم که البته من چون پیش بینی می کردم که قبول شم از قبل به سرویس مدرسه گفته بودم که دنبالم نیاد. خیلی خوشحالم که قبول شدم و دیگه مدرسه غیرانتفاعی هم نمیرم.زیاد از محیط مدرسه غیر دولتی خوشم نمیاد.تو این چند سال هم به زور تحمل کردم. خوشختانه فرزانگان تابستون کلاس نداره. هرچند نزدیک ۱ ماه گذشته و من هم دیگه اون هیجان اون موقع رو ندارم اما می خوام یه جشن کوچولوی وبلاگی بگیرم. اینم از گروه ارکس ... لا لا لا لا لا لا . . . این هم از کیک . . . امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه ! سلام به دوستای خوبم :) بالاخره بعد از چند وقت دوباره اومدم اما باز دوباره امتحانام شروع شده شاید تا ۲۴ خرداد نتونم بیام اما یه چیز مهم من جمعه آزمون تیزهوشان دارم برام دعا کنید قبول شم (یادتون نره ها) سلام. خوبين؟ بالاخره بعد از مدت ها تونستم تو اين چند روز تعطيلي دوباره فرصتي پيدا كنم تا آپ كنم. ديروز ديدين چه برف قشنگي اومد. من رفتم بيرون يه آدم برفي كوچيك درست كردم قدش تقريبا ۲۵ سانتي متره. اين دومين آدم برفي من تو زمستون امساله.قبلي رو چند هفته پيش تو دركه درست كرده بودم كه قدش حدودا نيم متر بود. خدا كنه كه امسال زمستون كلي ديگه برف بياد. آدم برفي دومم اينقدر خوشگل شده بود. ديروز بعد از اينكه درستش كردم آوردم خونه و گذاشتمش پشت پنجره سمت بيرون. چند دقيقه بعد كه رفتم بهش سر زدم ديدم يه خانومه كه تو خيابونه داره ازش عكس ميگيره. خودمم ازش عكس گرفتم. هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید! 1- او با سر بزرگ متولد شد وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت. 2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود. مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود. 3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد. به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند. 4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد. 5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا با عث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ 6- او فقط یک بار رانندگی کرد انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد ، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند.(عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.) او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد. 7- الهام گر او یک قطب نما بود انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند. 8- راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است. ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم. نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، پر رنگها را می بینیم، سختها را می خواهیم...
باید گاهی وقتها سكوت كنیم. شاید خداوند هم حرفی برای گفتن داشته باشد. بتهوون :هنر و دانش برگزيده ترين و بزرگوارترين مردم را بهم مربوط مي سازد آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.... زندگی به من آموخت بهترین دوست من ، بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام .. زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. زندگی به من آموخت که درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !!! از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید . سلام . به مناسبت باز شدن مدرسه ها براتون اين شعر رو ميزارم. اميدوارم خوشتون بياد. به نظر مي رسه زياده ولي حتما بخونيدش . ارزششو داره. در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم كه در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهر تدريس كنند و بگويند خدا خالق زيبايي و سراينده عشق آفريننده ماست مهربانيست كه مارا به نكويي، دانايي، زيبايي و به خود ميخواند جنتي دارد نزديك ، زيبا و بزرگ دوزخي دارد - به گمانم - كوچك و بعيد در پي سودائيست كه ببخشد مارا و بفهماندمان ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم كه خرد را با عشق علم را با احساس و رياضي با مهر دين را با عرفان همه را با تشويق تدريس كنند لاي انگشت كسي قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان و نگويند كسي را كودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بكند و بجز ايمانش هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالي نشود از احساس درس هايي بدهند كه به جاي مغز ، دل ها را تسخير كند از كتاب تاريخ جنگ را بردارند در كلاس انشا هر كسي حرف دلش را بزند "غير ممكن" را از خاطره ها محو كنند تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد "هرگز" و به آساني همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تكرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه و عبادت را در خدمت خلق كار را در كندو و طبيعت را در جنگل و دشت مشق شب اين باشد كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم عدل آزادي قانون شادي... امتحاني بشود كه بسنجد مارا تا بفهمد چه قدر عاشق و آگه و آدم شده ايم در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم كه در آن آخر وقت به زباني ساده مهر تدريس كنند و بگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما خوب هستيد ؟ نرم نرمك تابستون داره تموم مي شه. وبه اندازه كافي ازش استفاده كرده باشين. شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است . بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: پایش ( مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایکس بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ، دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهایی با رزوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند. نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد : تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!! مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه. کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه. نماز و روزه هاتون قبول باشه.موقع افطار منم دعا کنید.
سلام دوستای خوبم
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .
![]()

فرزانگان ۱ قبول شدم!!!!








![]()

![]()
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین
غافل از اینکه خوبها آسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
یاداشت های نلسون ماندرلا


سلام دوستان .
![]()

از اين به بعد كمتر مي تونم سر بزنم.![]()
پس فردا هم ميخوام برم مشهد.
اميدوارم تابستون به همتون خوش گذشته باشه.

همين طور اميدوارم سال تحصيلي جديد موفق باشيد بيشتر از ديروز كمتر از فردا.
![]()

![]()
![]()


![]()
![]()
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی .
| ananazi&sajjad |



